آموختی آسیابم را با اندیشیدن بچرخانم نه با اندیشه ها
می ستایمت بانو!
ای حضور شکیبا،چیزی از سفرهای تدریجی باغ بگو.
زانوهایم را بغل میکنم...
جهان در حال حرکت به سمت تعادل گرمايي است.
يعني همه چيز در يک دما
یعنی رسیدن به سکون...
...مي نشيني و شب نوشته هايم را مي خواني -خدا میداند چقدر از این کار متنفرم-هنوز داري مي خواني . سرت را پايين انداخته اي . انگار هيچ صدايي را نمي شنوي. ندا چندبار صدايت مي زند. سرت را بالا مي آوري ... قرمزي چشمانت از چيست ؟
ترسم این بیراهه ها با خویش مشغولم کنند،،،
"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

خدايا
عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار...!
الهي،،،![]()
امانت را مي نهادي، میدانستي كه چنينم؟
سردمه! به فنجان سفید قهوه خیره شدم. چیز زیادی در آن نبود. دسته فنجان را گرفتم و مایع غلیظ را در درون آن چرخاندم. قهوه در ته فنجان چرخید. دایرههایی لرزان و پیاپی در ادامهی هم... هوس کردم برای خودم فال بگیرم. فنجان را وارونه کردم.
پشیمان شدم! آن را برگرداندم.
رگههای تیرهی لغزانی بر دیوارهی آن نقشهای ناهمگونی زده بود، که در بازگشت به سوی عمق پهنتر و پررنگتر میشدند. در هم میآمیختند، در ته فنجان به هم میپیوستند و به قشر نازک غلیظ و تلخی بدل میشدند. همان تلخی که در جانم نشت میکرد و من چارهای جز جرعه جرعه نوشیدن آن ندارم.
فنجان دیگری سفارش دادم...
منم من ، ميهمان هر شبت ،
لولي وش مغموم(!)
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم !
مسيحاي جوانمرد من !
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي...