تبليغاتX
قهوه تلخ
 

            آموختی آسیابم را با اندیشیدن بچرخانم نه با اندیشه ها 

                                                                                می ستایمت بانو!

   ای حضور شکیبا،چیزی از سفرهای تدریجی باغ بگو.

زانوهایم را بغل میکنم...

+ ریخته شده در چهارشنبه 1385/11/25;ساعت 2:2;

 

جهان در حال حرکت به سمت تعادل گرمايي است.

يعني همه چيز در يک دما

 یعنی رسیدن به سکون...

 

+ ریخته شده در پنجشنبه 1385/11/19;ساعت 23:41;

 

...مي نشيني و شب نوشته هايم را مي خواني -خدا میداند چقدر از این کار متنفرم-هنوز داري مي خواني . سرت را پايين انداخته اي . انگار هيچ صدايي را نمي شنوي. ندا چندبار صدايت مي زند. سرت را بالا مي آوري ... قرمزي چشمانت از چيست ؟

 

+ ریخته شده در سه شنبه 1385/11/17;ساعت 0:28;

 

ترسم این بیراهه ها با خویش مشغولم کنند،،،

"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

  
در سرم پیچیده باری،های وهوی کربلا

+ ریخته شده در یکشنبه 1385/11/15;ساعت 11:52;

 

خدايا

 عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار...!

+ ریخته شده در پنجشنبه 1385/11/12;ساعت 23:4;

 

  

 الهي،،،

     امانت را مي نهادي، میدانستي كه چنينم؟

 

 

 

 

 

+ ریخته شده در یکشنبه 1385/11/08;ساعت 1:42;

 

سردمه! به فنجان سفید قهوه خیره شدم. چیز زیادی در آن نبود. دسته فنجان را گرفتم و مایع غلیظ را در درون آن چرخاندم. قهوه در ته فنجان چرخید. دایره‌هایی لرزان و پیاپی در ادامه‌ی هم... هوس کردم برای خودم فال بگیرم. فنجان را وارونه کردم.

                     پشیمان شدم! آن را برگرداندم.

رگه‌های تیره‌ی لغزانی بر دیواره‌ی آن نقش‌های ناهمگونی زده بود، که در بازگشت به سوی عمق پهن‌تر و پررنگ‌تر می‌شدند. در هم می‌آمیختند، در ته فنجان به هم می‌پیوستند و به قشر نازک غلیظ  و تلخی بدل می‌شدند. همان تلخی که در جانم نشت می‌کرد و من چاره‌ای جز جرعه جرعه نوشیدن آن ندارم.

فنجان دیگری سفارش دادم...

 

+ ریخته شده در پنجشنبه 1385/11/05;ساعت 1:49;

 

 

منم من ، ميهمان هر شبت ،

 لولي وش مغموم(!) 
 

 منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور 
                    

           همان بيرنگ بيرنگم 
 

 بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم !

مسيحاي جوانمرد من !

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي...

 

+ ریخته شده در یکشنبه 1385/11/01;ساعت 1:15;