تبليغاتX
قهوه تلخ
 

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه...

 

            ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد ، ، ،
           جان مولا وا کن ... !

                                             

+ ریخته شده در سه شنبه 1385/12/29;ساعت 0:17;

 

 

                              دل منو جا نذارین....

 

+ ریخته شده در پنجشنبه 1385/12/24;ساعت 6:5;

 

وقتي که ديگر نبود

فهمیدم،،،

چقدر به بودنش نيازمندم ...!

 

 

+ ریخته شده در دوشنبه 1385/12/21;ساعت 2:44;

 

و تو التماس کردی: «ولم کن! تو رو خدا ولم کن! دستامو فشار نده! ول کن!» و او آن یکی دستش را با خشم بالا آورد و آرام گفت: «اگه خفه نشی می خوابونم تو گوشت.»
نباید اینطور صحبت می کرد. در شأن تو نبود. مگر او نمی دانست که روزی لشکری از تو فرمان می برد!
و تو خواهش کردی: «تو رو خدا نزن! خفه می شم. ببین خفه می شم. قبوله؟ نزنی...» صدایت از بس داد زده بودی گرفته بود.

همان طور که می گفتی: «نزن... باشه» چشمهایت کم کم بسته شد و آرام گرفتی. جلو آمدم. باور نمی کردم تو همان... اما چرا تو خودت بودی. این، داروی خواب آور بود که تو را از پا درآورد وگرنه تو همانی بودی که چند لحظه پیش، آسمان را نشانه گرفته بود.

 

 

+ ریخته شده در یکشنبه 1385/12/13;ساعت 4:17;

 

         

 بانو!...دستم را اگر نگرفته بودی

چگونه می آموختم

در غیبت خورشید هم

می شود خندید ؟!

 

 

+ ریخته شده در پنجشنبه 1385/12/10;ساعت 23:8;

 

طبق فرمول انیشتین اگر جسمي به سرعت نور برسد زمان برايش صفر ميشود.چون در آن سرعت ماده به انرژي تبديل ميشود.

پس ميشود گفت که زمان يک مفهوم مستقل از ماده نيست. بلکه به آن وابسته است.

مثل زمانی که ميخوابي و گذر زمان را حس نمي کني!

 خداوند خود را نور آسمانها و زمين معرفي ميکند.

پس نه ماده است و نه زمان براي او حس مي شود

                                                     از نظر فيزيک خداوند انرژي است!!!

 

+ ریخته شده در سه شنبه 1385/12/08;ساعت 13:17;

 

 چه خوب يادم هست عبارتي که به ييلاق ذهنم وارد شد:

                           وسيع باش،،،

                             ... وتنها ،

                             .... وسربه زير

                                       وسخت!!!

 

+ ریخته شده در دوشنبه 1385/12/07;ساعت 14:57;

 

 روی زمین چرا خوابیده ای؟
چشمانت چرا بسته است؟
پیشانی ات چرا خونی است؟

راه را باز کنید! بگذارید ملائک بیایند. عقب بروید که بالهایشان به شما نخورد!...

+ ریخته شده در دوشنبه 1385/12/07;ساعت 3:35;

 

خدايا !

 انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار که زرنگي هاي حقير و پليد و نکبت بار شبه آدميان اندک را متوجه شوم ،،،

                     دوست تر دارم بزرگواري گول خور باشم تا همچو اينان کوچکواري گول زن !!

 

+ ریخته شده در یکشنبه 1385/12/06;ساعت 1:38;

 

 

نماز عشا را نخوانده، چادر مشکی ام را بر سر می اندازم و از خانه بیرون می آیم.

 

در نگاه اول نشناختمت. بیهوش بودی اما لبهایت مثل همیشه آرام و بی صدا، تکان می خورد و تو گناهان نکرده را الهی العفو می گفتی.

 

گفتی: «زود باش. دفعه قبل این پرستارها آنقدر طول دادند که از هوش رفتم

 

بر چفیه اش تیمم کردی و تکبیر گفتی،ای کاش می توانستم به تو اقتدا کنم اما من مثل تو نبودم که همیشه خدا وضو داشتی و هر جا که گوشه خلوتی می یافتی و تنها می شدی، به نماز می ایستادی.

 

نمی توانم بفهمم نزدیک کدام قطعه هستیم. اصلا آیا هنوز در بهشت زهرا هستیم...؟؟

 

باید تبرک کنم وجودم را در این آسمانیِ سراسر حضورت و باید پر کنم دلم را از اطمینان، از یقین، و برخیزم تا بر سر مزارت، نماز عشا را به تو اقتدا کنم. ای حضور آسمانی!

 

 

 

+ ریخته شده در چهارشنبه 1385/12/02;ساعت 23:59;