مني كه نام شراب از كتاب مي شستم زمانه كاتب دكان مي فروشم كرد!
آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد./
آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. /
آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند./
آموخته ام که هميشه هميشه بخندم آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. /
آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. /
آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. /
آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم./
نميدانم حتما هنوز اتفاقي براي افتادن هست يعني بايد باشد... چون من هنوز قابليت شکستنم را با تمامي توان حفظ کرده ام(!)
اينک تو بگو هنوز هستم ؟!
و ما کنا عن الخلق غفلين...
و ما هرگز از خلق خود غافل نيستيم...!
تلخ کني، تلخ شوم... لطف کني، لطف شوم...
اصل تويي، من چه کسم؟؟
آينه!
![]()
من باده خورم و ليک مستي نکنم
الا به قدح دراز دستي نکنم
داني غرضم ز مي پرستي چه بود؟
تا من چو تو خويشتن پرستي نکنم!
آنان که به من بدي کردند مرا هوشيار کردند. آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگي آموختند. آنان که به من بي اعتنايي کردند به من صبر و تحمل آموختند. آنان که به من خوبي کردند به من مهر و وفا و دوستي آموختند.
با حجاب سجده هام
کفر خود را جلوه گر خواهم نمود.
من حجاب خالی اين کفر پوچ،
من نقاب کاذب ايمان شدم.
سجده هايم سجده های سهو و تکرار.
وجودم زير آوار سجودم خيمه بست،
خنده ام خونبار و تلخ،
هيچکس بر سجده های دائم من دل نبست،
هيچکس
بر سجده های دائم من
دل نبست!