با دقت بسیار به علایم درد و مویه اش توجه می کرد، دیگر تعداد دقیق هق هق هاش را به یاد می آورد...
به یک جلاد حسابدار میماند!
*فاطیما شکیبا
در سطوح بالای روح زندگی میکند.
و غرور مانع از این می شود که این دشمنی این اندازه کوچک,عامیانه,زننده و بی ارزش را جدی بگیرد.
...سر انجام برای به دست آوردن الطاف آینده به جنگ با موسیقی خودش پرداخته!
*فاطیما خاکستری
همین چند لحظه پیش در آسمان آبی روشن حل شده بودم! غیر مادی بود, به وضوح دگردیسی یافته بودم!
اما, ناگهان آسمان سیاه شد. و من بار دیگر روی زمین بودم باز به ماده ی سنگین و محزون بدل شده بودم. بخشی از بدنم از سرما میلرزید. بخش دیگر بی حس بود. این ترساندم!
برخاستم............
*فاطیما حیران
آیا متوجه عدم تناسب خیره کننده ای میان آن دلیل با اهمیت و آن عمل عظیم نمی شود؟
آیا نمی دانست آنچه نقشه اش را می کشید اغراق آمیز است؟
بله,اما دفیقاً چیزی که جذبش میکند...این اغراق است.
نمی خواهد منطقی باشد!
نمی خواهد محتاط باشد!
نمی خواهد اندازه گیری کند!
نمی خواهد استدلال کند!
*فاطیما نی نی
پشت سیم خاردار سکوت
نفس حبس می شود.
و در رگبار دوباره ی کلام،
صدای تیر خلاص
نخستین رعشه ی رهایی ست
در رویای نیمکت جویده ی خشم و هراس...
*فاطیما متلاطم
براکت کوچکی دارم که آدما گه گاه مزمنی از آن عبور می کنند
در کافه ی نیمه راهی، با یک فنجان قهوه دم نکشیده!
و مرا....مرا
در طعم مکرر شیر و شکر حل می کنند.
*فاطیما شکیبا
اینجا همهی رویدادها خواه ترک خوردن یه پیرکس تو ماکروویو باشد، خواه كشته شدن صد و سی و چهار هزار نفر غیر نظامی،حتی گرسنگی کسی در کنار توئه سیر! با بیانی كاملا سهل و ساده و با این دلیل جبرگونه كه «بله، رسم روزگار چنین است.» بیان میشوند. برای من زمان نیز به همان اندازه فضا ملموس و قابل تغییر است. هر حادثهای كه در این لحظه رخ میدهد، رخ داده است و همیشه در همین لحظه رخ خواهد داد. مرگ حادثهای وابسته به این لحظه خاص است و فرد مرده در بسیاری لحظههای دیگر زنده است.
*فاطیما خاکستری
با توام!
ای مسّکن! ای تکانهای دل! ای جرأت زرد!
با توام... ای منشور! ای تمام طیفها!
با توام ،،، ای د ل ش و ر ه شیرین!
با توام،،، ای شادی غمگین!
با توام،،، ای غم! غم مبهم....
ای ن م ی د ا ن م !
هر چه هستی باش! اما کاش...
نه!! جز اینم تمنایی نیست: ب ا ش !
*فاطیما نمک گیر
پ.ن: رهسپار خانه پدری ام.
نيستم...
به دنيا مي آيم، عکس يک نفره مي گيرم!
بزرگ مي شوم، عکس دو نفره مي گيرم!
پير مي شوم، عکس يک نفره مي گيرم!
... و بعد
دوباره باز نيستم...
*فاطیما ۸۷
پ.ن: شروع شاخه ادراکتان را در ۸۷ آرزومندم.